این روزها ... آفتاب گرمترینش را میتاباند
و من گرمترینانم را ... به تن میپوشانم ...
این روزها ... همه زیر باد خنکن
و من به بخاری چسبیده ام ... خاموش و روشنش بماند ! ...
این روزها ... تابستان است
و من حس میکنم در
پاییزی با شکوفه های تازه سر باز کرده
که سرما آنها را زده ... نفس میکشم !
این روزها ... در گرمایش
کلامی یخ زده هستم ...
شکسته شده ام ...
با دو سه خط از غرور نداشته ام که برایم مانده ...
که نصفش فدای سکوتم ...
سکوتی ... که هیچ گوشی را نیازارید ...
سکوتی ... که تعبیری نشد ... حتی برای " تو " ...
تویی که از تو زاده شده ام ...
و نصف دیگرش باشد برای شرمندگی جلوی " تو " ...
تویی که خاننده این چند خط بودی ...
این روزها ... این چند خط ... تعبیری ندارد ! اگر هم دارد ... تعبیرش با معنایش ... تفاوتش همانند خداست و شیطان !
" بهزاد.ر " ... سیزدهم مرداد ماه یک هزار و سیصد و نود ... یک و چهل و دو دقیقه بامداد
حرفی بزن ، چیزی بگو()
خسرو شکیبایی !!!
بهزاد راهنمایی :: چهارشنبه 29/4/90 ساعت 4:48 عصر
برای خسرو شکیبایی
نامه ام باید کوتاه باشد ... ساده باشد ... بی حرفی از ابهامُ ... آینه !!!
بعد از سه سال ...
همچنان ... یادت میزند !!!
همانند همان سین ها و شین هایی که در صدایت میزند !!!
" بهزاد .ر "
حرفی بزن ، چیزی بگو()
مختصری با من
آمار وبلاگ
مجوع بازدیدها:
186503 بازدید
امروز:
56
بازدید
دیروز:
181
بازدید
خلاصه آمار وبلاگ
آمار
لینک های روزانه
نظر سنجی وبلاگ
لینک وبلاگ دوستان
فال حافظ
آرشـیو نوشتهای وبلاگ
موسیقی وبلاگ