بهزاد راهنمايي :: جمعه 31/3/1387 ساعت 11:38 عصر
يادمِ هر سالي که ميخواست مدرسه ها شروع بشه تو دلم همش ميگفتم کاشکي شروع نشه ، ولي امسال وقتي داشت تموم ميشد همش تو دلم ميگفتم ، خاطراتِ خوش مدرسه تموم شد ...
اذيت کردن مدير و معاون و معلم تموم شد ، پيچوندن مدرسه تموم شد ، درس ننوشتن تموم شد ... همش تموم شد ، ولي خاطراتش هيچوقت تموم نميشه ...
نتايجم را بين 6 تا 8 ميدن ، امسال حسابي درس خوندم ولي امتحانهاي حسابان و جبري که من همه ي برگه هاي سالهاي قبل را حل کرده بودم و ميدونستم بالا 18 ميشم ، کسايي که سوالها را طرح کرده بودن کرمشون گرفتِ بود امسال طرح سوالها را عوض کنن و باعث شد که ...
انقدر دلم تنگ و گرفتس که رمقِ اعتراض را ندارم ... فقط ميخوام خودم را اينجا خالي کنم ...
از شانسِ بده من ، سال 88 آخرين کنکور برگزار ميشه و بعدش شرط معدلي ميشه ، يعني من ميمونم و همين يک سال که تازه بايد پيش دانشگاهي هم بخونم ...
ولي ...
ميترسم ششم که ميرم کارنامه را بگيرم چيزي برام نداشته باشه جز شرمندگي ...
تلاشهاي خودم که به باد ميره هيچي ، شرمنده هم ميشم ، شرمنده مامان و بابام که ... بيشتر از همه مامانم ، چون خيلي کمکم کرد ولي ...
خدا کمکم کن ...
الان بايد چي بنويسم را نميدونم ، اما ميدونم دلم ميخواد فقط بنويسم
شايد بدشانسي هايي که آوردم دليلش شکستنِ دلي باشه که واقعا دوسم داشت ... ولي به خدا نميخواستم اينطوري بشه ...
با اينکه خيلي بهش ببخشيد گفتم ، ولي در جواب ... ( مربوط به پست قبل )
ولي اي کاش اين دل شکستن دنبالم نباشه که شايد خيلي جا ها بکوبدم زمين ...
اگه اين دل شکستن پشتم باشه ، شايد ، امسال هم هرچي تلاش کنم دانشگاه قبول نشم ...
چطوري ميتونم اين دل شکسته را درست کنم را نميدونم ، اما شخصش اينقدر برام ارزش داشت و داره و خواهد داشت که با اينکه چند باري اس.ام.اس دادم و در جواب نوشت : اس.ام.اس نده ... بازهم اس.ام.اس دادم و خودم را به قولي خيلي ها کوچيک کردم ، ولي چون دوسش دارم اينرا کوچيک شدن نميدونم !!!
ولي ...
ديگه جون نوشتن ندارم ...
شايد ديگه مثل قديم آپ نکنم ولي به وبلاگم ميرسم !
در آخرم مثل هميشه از خدا تشکر ميکنم و ازش کمک ميخوام که بدجوري محتاجشم
دل کسي را نشکنيد که چوبش را ميخوريد
به اميد ديدار ...
بدرود
حرف دیگران ()