بهزاد راهنمايي :: جمعه 30/4/1385 ساعت 2:59 صبح
از سال فلان رفته خارج(دايي) برا ادامه تحصيل بعد همون جا هم با يک زن(زن دايي) از همون کشور ازدواج ميکنه که حاصل اين ازدواج سه تا بچه است دوتا دختر و يکي پسر(نادر) . خودش هر سال مياد يک سر به خانوادش ميزنه بعد امسال تصميم ميگيره زن و بچه هاش را برداره بياره . از يک هفته قبلش يک نفر(خاله) که با زنش در ارتباط بوده ميشينه براشون اخلاقاش(زن دايي) را ميگه و ميگه جلوش در گوشي حرف نزنيد جلوش نخنديد چون ميدونه بدش مياد بالاخره زبون بلد نبوده خوب حرفش راست بوده . روزي که مياد هيچکس فکرش را نميکرد چنين شود . در خونه را روت باز ميکنن ميري تو از 20 نفر که هستن 4 تا را نميشناسي با زن دايي سلام عليک ميکني در حد يک سلام و بوس. با دخترها که کاري نداري ميايي سر پسر دايي(نادر) ميگن ماچ را دوست نداره فقط دست باهاش ميدي بعد ميره سراغ کساني که ميشناسيشون با اونا سلام و عليک ماچ و بوس ميکني . خاله بهتون ميگه(آرش و بهزاد) با نادر که بغلمتون نشته و از خارج اومده رابطه بر قرار کنيد . بعد من به دايي گفتم بريم خونه ما برا بازي . دايي اجازه داد و به خارجکي به نادر گفت برين اونجا . رفتيم خونه ما البته با ماشين و با اون يکي دايي(دايي کوچيکه) . من و آرش که با نادر ارتباط بر قرار کرده بوديم فکرش را ميکرديم که چه شکلي با اين 2 هفته تا(بگزرونن) کنيم. روز اول است که اومدن همه رفتن بيرون . من و آرش و بهشاد و آريا و حسن(شوهر خاله) و مامان جان(که همه اين ديدن ها به خاطر او است) و نادر خونه مونديم . با نادر اينگيليسي حرف ميزديم اونم تازه دست و پا شيکسته اگه هم که نميفهميديم ميرفتيم به حسن آقا ميگفتيم آخه زبون اونارو بلد بود . گذشت تا شب تموم شد و رفتيم خونه هامون . فرداش رفتيم خونه مامان جان بالاخره از خارج اومده بودن بايد ميرفتي غريبي نکنن . يک ضره راحت تر بوديم . رفتيم اتاق بابا بزرگ همه با هم بازي کنيم . با هم يک ضره آشنا شده بوديم با هم راحت تر بازي ميکرديم . کاره ما همش اين بود صبح اونجا رفتن شب برگشتن نهار را اونجا خوردن يک روز اين دايي يک روز اون يکي دايي بزرگه يک روز خاله يک روز يکي ديگه و .... اين اتفاق شايد خيلي وقت بود نيوفتاده بود که اين دايي که از خارج اومده بود با اون يکي دايي که اونم از خارج اومده بود با هم باشن البته اينجا . هر شب همه با هم ميرفتن بيرون . تازه فهميديم که من و آرش اشتباه ميکرديم . ديگه اونقدر دوست داشتيم با اينها باشي( چه نادر چه دخترا) که کاري ميکرديم شبها بمونيم . شبها که ميخواستيم بخوابيم خارجکي ها ميرفتين اتاق بابا بزرگ ما هم پايين ميخوابيديم در واقع قرار بود شب اول من و آرش بمونيم که آريا هم موند اما بهشاد هيچ وقت نموند تا شب آخر . شايد اولين شبي که مونديم به خاطر دايي کوچيکه بود اما بعد دايي کوچيکه خوابيد ما بچه ها مونديم توي آشپز خونه رفتيم نشستيم بازي ميکرديم نبايد جيکمون در مي اومد آخه هم مامان جان خوابيده بود هم دايي بزرگه . همش پيشه هم بوديم خيلي خوش ميگزشت تنها خوشيش اين بود که به خاطر اين 3 نفربه ما ها که هميشه اونجا بوديم و اگه ميخواستيم بازي کنيم بايد ساکت مي بوديم حالا کاريمون نداشتن . ديگه اونقدر به هم وابسته شوده بوديم که تصميم گرفتيم باهاشون بريم تهران و باهاشون تا لحظه آخر باشيم اما به دلايلي نشد اينقد کار بيخ گرفت که نزديک بود حتي دعوا هم بشه . گذشت تا شب آخر، شب آخربد ترين شب عمر همه ماها بود چون چند روز قبلش دايي بزرگه رفته بود و اون روز دخترها خيلي گريه کردن شب آخر خونه مامان جان غوغا بود همه ناراحت بودن . دايي نميخواست از مامان جان خدافظي کنه چون مامان جان آلزايمر گرفته چند سال و کسي را يادش نيست اما ميفهمه کي مياد کي ميره دور و ورش چي ميگزره . دايي تصميم گرفت به عنوان شب بخير از مامان جان(مامان خودش) خدافظي کنه به زن و بچه هم همينو گفت . رفت تو اتاق مامان جان که شب بخير بگن بچه ها گفتن دايي و زن دايي آخر گفتن وقتي شب بخير را گفت مامان جان گفت: ايشا... اين چند روز که اينجا بودين بهتون خوش گزشته باشه . شب آخر ديگه ما همه بچه ها مونديم و خاله، رفتيم اتاق بابا بزرگ که مثلا بخوابيم هيچ کدوم خوابمون نميبرد نخوابيديم تا ديگه اونايي که خوابيده بودن يعني اون آدم بزرگ ترا از خواب پاشن تا راهي سفر شن اونم 5 صبح همه رفتيم پايين ميخواستيم تا لحظه آخر بهشون خوش بگزره همه رفتيم دمه در دخترها وقتي با خاله خدافظي کردن گريه کردن اونم حسابي نه دوتاشون يکي از اون دوتا اون بزرگتره گريه کرد و نادر خيلي شنگول، شب قبل هم که با يک سري از افراد خدافظي کرد دختر ها جفتشون گريه کردن اما نادر نه ، بعد که خارجکي ازش پرسيدن گفت: اگه منم گريه کنم يک نفر بيشتر گريه کرده و همه بيشتر ناراحت ميشن . همه رفتن تو 2 تا ماشين نشستن . دايي کوچيکه و زن دايي و دخترها توي يک ماشين، دايي که از خارج اومده بود نادر و يکي ديگه از دايي ها و زن همين دايي توي اون يکي ماشين . ما بچه ها رفتيم سر ماشين اول دختر بزرگ داشت مثل چي چي گريه ميکرد و کوچيکه انگار نه انگار همش ميخنديد شايد ميخواست به ما و خواهرش آرامش بده . تازه فکر کنم تنها چيزي که دختر ها را خوشحال کرد جشن تولد گرفتن به صورت يک سورپرايز. ماشين ها را روشن کردن ما هنوز داشتيم حرف ميزديم تازه اين مدت يک کلمه توي دهن هممون افتاده بود 1- No Perablem 2- سلام چيطوريا و تا لحظه آخر همش همين را ميگفتيم برا اينکه يک ضره آروم بشن . ماشين ها راه افتادن آرو آروم توي يک خيابون آروم آروم يک خيابون که هر دو طرفش پر از درخته که به صورت قوس ماننده يک خيابون که خيلي ازش خاطره داري يک خيابون که .....
بعد رفتنشون همه رفتيم اتاق بابا بزرگ اونجا تاريک تاريک نشستيم خودمون را خالي کرديم توي همون جايي که تا چند ساعت قبلش توش خوش بوديم توي همون اتاقي که بهترين لحظات عمرمون را سپري کرديم همه نشستيم يک طرف اتاق خودمون را خالي کرديم و همه حالا چشم به در هستيم تا باز هم از خارج بيان و با هم باشيم و شاد........
سلام به تمام دوستان
ممنون که به من سر ميزنيد
دوستان اين يک داستان است که خيلي من بد نوشتم
اگه هم غلط املايي داره ببخشيد
دوستان اينم اون يکي وبلاگ من است که همش آهنگ است WwW.djadidas.blogfa.com
هميشه موفق و پيروز باشيد
نظر نشه فراموش
ننوسيد که ممنون به من سر زديد بگيد چه شکلي نوشتم خوب يا بد
ممنون از همگي از جمله ماني عزيزم و تا.......شقايق
دمتون گرم
باباي
حرف دیگران ()