بهزاد راهنمايي :: پنجشنبه 9/9/1385 ساعت 8:33 عصر
با عرض سلام به تمــــامي دوستان
اول از همه شهادت کســـاني که تو اون صانحه هوايي جــان باختن به شما و خانواده هايشان تسليت عرض ميکنم
دوم در گذشت بابک بيـات را به همگي تسليت عرض ميکنم
سوم همه براي بهبود ناصر عبدالهي دعـــا ميکنيـم
چهارم بحث امروز
خدا هيچکس را بي کامپيوتر نکــــنه
حالا ميگم جـريان از چه قــــراره
روز 5 شنبه زنگ زدم به اونجـايي که کارهاي کامپيوتريم را ميکنن ( خـدمات کامپيوتري )
گفـــتم يک گرافيک ميخوام گفت براي شنبـه ميشـه گفـتم باشه
شنبـه ظهر تا از مدرسـه رسيدم کيس کامپيوتر را برداشتم که برم گرافيک را عوض کنـه
کيليد ماشين را گرفـتم تا برم هم کيس را بزارم تو مـاشيـن هم ماشين را بزارم بيرون تا مامانم بيـاد
از شانس بدم يا شايدم شانس خوبـم کيس را گذاشتم روي صندوق عقـب و اومدم در ماشين را باز کنم کيس از روي صندوق افتاد روي زمين ...
ديگـه خيلي اعصابم خورد شد دو سه بار پام را به ديوار زدم و ...
روي زمين افتـاده بود تا مامانم اومد و گذاشت تو ماشـين
رفتيم اونجـا کيس را که ديد جا خورد يک متر از جـا پريد
دادم دستش گفت براي عصر آمادس
قاب کيس و گرافيک را عوض کـرده بود . ساعت 9 بود رفتم اونجـا گفت وايسا تا تستش کنـم ...
زدش به بـرق . و دکمه روشن شدن را زد ... از شانس ... روشن نشد
يک مقدار بهش ور رفت بازم نشد زنگ زد به نميدونم کجـا ... پرسيد بعد اومد ور رفت بهش ... بعد باز دکمه را زد و بازم روشن نشـد
بعد گفـت برو فـردا بيا ... رفتيم فـرداش زنگ زدم .. گفـت : ... مين کامپيوتر خراب است و بايد فرستاد تهــــران تا 15 روز ديگـه مياد اين 15 را که گفت ديگه خيلي بهم ريختم
گفتم به درک بفرستش
آخه من جـونم بستي به کامپيوتر
اومدم خونـه . خيلي بد حـال بودم
مامانم پرسيد کيس چي شـد ؟ ... گفتم ... 15 روز ديگـه ... بعد بابام هم که اومد پرسيد بازم گفتــم ...
خيلي حـالم بد بود
سر کلاس اصلا حواسم نبود
من که هميشه شب ها ساعت 12 ميخوابيدم براي اينکـه کيس نداشتم ساعت 9 يا 10 ميخوابيدم
بعد خدا خواست و همه چيـــز دست به دست هم دادند که من باز اين مطلب را بنويسم
الان تو خونه نشستم و دارم مينويسم اما کيس خودم نيست کيس ...
حالا در هر صـورت
براي همتون آرزو ميکنم خدا هيچ کدومتون را بي کامپيوتر نکـنه چون خيلي سخـته
موفق باشــــيد
باباي
حرف دیگران ()