بهزاد راهنمايي :: چهارشنبه 2/12/1385 ساعت 9:3 عصر
سلام
خوبيد ؟
من خوب نيستم
چرا ؟
پسر همسايه مون رفت
کجا ؟
ديار باقي
چرا ؟
جاده و تصادف
چطوري ؟
انحراف به چپ ماشين سنگين شاخ به شاخ له شدن ماشين سواري
چند سالش بود ؟
جوون...
.
اين داستان نبود واقعيت بود
آره درست فهميديد
بازم اين دنياي نامرد يکي را با خودش برد
امروز ( 4شنبه ) اين اتفاق افتاد
من دفعه آخري که ديدمش ديشب بود( 3شنبه )
زنگ دره خونه را زد گفت : بيا ماشين را از پشت ماشين ما بردار
امروز که اومدم خونه خيلي خسته بودم
گرفتم خوابيدم
ساعت 18:45 از خواب پاشدم
19:10 دقيقه نشستم با کامپيوتر
نشستم يک دست فيفا 07 بازي کنم
نيمه اول که تموم شد تا اومدم نيمه دوم را شروع کنم
ديديم از توي کوچه صداي داد و ناله مياد
ترسيدم
فهميدم يکي فوت کرده
اما نميدونستم مال ساختمون ماست
که ديدم صدا توي راه پله ها اومد
دادشم رفت دمه در گفت: چي شده ؟ گقتن : علي رفت
همه علي هاي دروورم به ذهنم رسيد به جز اين
ديدم صداي خواهرش اومد
فکر کردم ديدم علي را ميگن
تنم شروع کرد به لرزيدن
خيلي ترسيدم
از اتاقم نرفتم بيرون
چون تحمل نداشتم ( تا حالا هم نرفتم بيرون )
مامانم حالش زياد خوب نبود
رفته بود دمه در و داد ميزد : دروغه ، من ديشب ديدمش
خودمم تو اتاقم خيلي جلوم را گرفتم که گريه نکنم
.
چند سال بود اومده بودن تو اين محله
البته از همون اول ساختمان ما نبودن
اون موقع ها که از صبح تا شبم را با بچه هاي محله توي کوچه بازي ميکردم اونم باهامون بازي ميکرد
به اون خدا بيامرز ميگفتيم : علي سيا
بچه هاي محل خيلي باهاش انس نگرفته بودن اما خيلي با هم بوديم
.
باباش داره خودش را ميکشه
آخه همين يک پسر را داشت
الانم خونه ماست
داره همش داد ميزنه بچم را کشتن
.
دادش بزرگه منم هم سن علي بود
تا اومد همش بهش ميگفت علي
به پاهاش افتاده بود
.
يک امتحان بزرگ براي خانوادش
يک تقدير خيلي بد براي خانوادش
يک ...
.
اين دنيا خيلي ...
کسايي که بايد عوض بشن يا برن وايسادن
اونايي که بايد بمونن و درست کنن ميرن
.
همه رفتني هستيم
اما جووني نه
.
بيچاره تازه دانشگاه قبول شد
.
خدا بيامرزدش
.
همه يک فاتحه براش بخونين
.
بدرود تا ...
حرف دیگران ()