بهزاد راهنمايي :: دوشنبه 14/5/1387 ساعت 12:0 صبح
14/7/1387 تولد رفيق و محرمِ دردامِ ، تولد خواهرِ عزيزمِ ...
خواهري که چند سالي شبها براي آغوش گرمش چه گريههايي که نکردم ...
خواهري که وقتي ميبينمش نه ميتونم در آغوش بگيرمش و نه ميتونم در آغوشش آرام بگيرم ...
چون دور و ورم انقدر فکر منفي است که ...
وقتي داشتم براي امتحانهاي خرداد ميخوندم پيش خودم ميگفتم امتحانا که تموم بشه ميتونم به بهونههاي مختلف پيشش برم ولي کنکور لعنتي مثل يه سنگ بزرگ افتاد جلو راهم و هيجوريم از سرِ راهم کنار نميره !
حالام دارم ميگم اين يک سال را ميخونم و انشاا... دانشگاه قبول ميشم و تموم ميشه ، ولي ...
ولي سال ديگه ميشه 18سالم ، آيا بازهم ميتونم مثل پارسال در آغوشم بگيرمش ، سرم رو روي شونهاش بزارم و آروم بگيرم ، يا بخاطر خيلي چيزها بايد ازش فاصله بگيرم ؟
ولي اينها همه بهانس !!! بهانهي چه نميدانم ...
خواهرکم ، خواهر کوچولم ...
اين و بدون که تا آخره عمرم پيشتم و تا وقتي که بخواهي ميمونم !!!
اين و بدون شاديهات و خندهات مالِ همه کس و همه جاس ولي غمهات و گريههات مالِ من و گوش من و اگر بودم آغوشم !!!
خواهرکم تولدت را بهت تبريک ميگم از اين فاصله دور ...
برات آرزوي بهترينها را ميکنم ...
آرزو ميکنم به جا و کسي که ميخواهي برسي !!!
خواهرکم دوست دارم خيلي ، اندازه هرچي که فکرش را کني ...
اينم بدون فقط خواهرمي و بس !!!
به اميد ديدارت ...
دلم برات تنگ شده ...
شاد باشيد ...
خدانگهدارتان ...
حرف دیگران ()
[
آرشيو شده ها]